وب نوشت های یک خبرنگار انقلابی

یک خبرنگار انقلابی
بسم الله الرحمن الرحیم
سالها گذشت
یک خاک صحنه خورده فضای مجازی و رسانه
برای انقلاب اسلامی
برای رهبر عزیزم
و برای شهدا
و یک مبارز انقلابی با بدخواهان انقلاب و دزدان نوامیس
...
کاش عاقبت بخیر شویم

من را در پیام رسان ایرانی سروش در کانال هوش سفید با موضوع آموزش مهارت رسانه و فضای مجازی دنبال کنید:

http://sapp.ir/aledavood

@aledavood

بایگانی
۱۲ فروردين ۹۰ ، ۰۸:۰۷

ذرات رملی به قامت یک شهید

سال 1390
6 فروردین سفر ما به سرزمین‌های آب و آئینه‌ آغاز شد.
مدام با خودم خاطرات سال‌های قبل را مرور می‌کردم،‌ خاطراتی که ثانیه‌های زندگیم را حداقل در این 5 سال زیباتر ترسیم کرده بودند.
1، 2، 3، 4، 5 فروردین گذشت
صبح 6 فروردین ساعت 9 سوار بر اتوبوس و راهی قم شدیم.
باران می‌بارید، خیلی زودتر به قم رسیدیم چرا که بلیط قطار ما ساعت 22 بود.
قم چند ساعتی در یک امام‌زاده که از فرزندان عزیز امام سجاد(ع) بود اسکان پیدا کردیم و باران به شدت می‌بارید.
ساعت 18 بود که به سمت حرم مطهر حضرت معصومه(س)رفتیم و در حرم چند نفر از همراهان را هم دیدیم.
ساعت 21 به سمت ایستگاه قطار و محل قرار با رفقای وبلاگ نویس رفتیم.
[caption id="attachment_682" align="aligncenter" width="300" caption="شلمچه-بهار 90"]شلمچه-بهار 90[/caption]
سوار شدیم و ساعت 11 صبح با تاخیر های قطار به اندیمشک رسیدیم و سوار بر اتوبوس به سمت دوکوهه...
از معبر آسمانی دوکوهه به سمت مناطق عملیاتی حرکت کردیم.شرهانی،‌فکه، شلمچه، چزابه، طلاییه را رفتیم.
در روز سوم سفر یکی از اتوبوس‌هایمان خراب شد و همین بهانه‌ای بود برای چند ساعت در کویرهای برهوت خوزستان ماندن.تجارب جدیدی در این توقف ما بود،‌هم صحبتی با چند نفر از اهالی همان منطقه،‌ بررسی محیط و شرایطش و اکثر مسائلی که دیگر مسافران سفرهای راهیان نور از آن بی بهره هستند.
اتوبوس بعد از 6 ساعت درست شد و ما راهی پاسگاه زید شدیم.
این اولین سالی بود که به این منطقه می‌رفتم. تا غروب آنجا بودیم و شاید خیلی از رفقا حکمت خرابی اتوبوس را در آنجا فهمیدند.
در سرزمین‌های مقدس که ذره ذره خاکشان قامت یک شهید است غروب‌های شلمچه مخصوصاً وقتی باد در آن می‌وزد مشهور است اما غروب پاسگاه زید غربتی چند برابری داشت.رازش را نمی‌دانم اما باید گفت شلمچه در کنار تمام معنویت و معروفیتش در برابر غروب غم انگیز و دل انگیز پاسگاه زید حرفی برای گفتن نداشت.
شاید راز گمنام ماندن برخی شهدا هم همین است، همان‌هایی که با خود عهد کردند وقتی پا در این جهاد مقدس می‌نهند اگر روزیشان نظر کردن به وجه الله است همانند مادرشان مخفیانه دفن شوند و تا روزی که آن مزار مقدس پیدا نشود آنان نیز پیدا نشوند.
شاید راز شهادت هم در همین است، خوشاب حال آنانی که روزیشان شد
پ.ن:
یکی از علما در جایی می‌گفت: هر چه سختی بر مسافر در سفرهایی که بوی معنویت می‌دهد بیشتر باشد ثوابش بیشتر است.
در این سفر دوستان جدید و بامعرفی پیدا کردمٰ خدا حفظشون کنه
باز به شهر برگشتیم...چقدر ترس وجودمان را گرفته،‌کاش عهدهایی که با خود کردیم فراموش نکنیم.کاش تغییر کرده باشیم، کاش

نظرات  (۵)

سلام علیکم
زهی سعادت
عالی بود و خوشا به حالتان
التماس دعا
بابا قالب جدید
:)
۱۲ فروردين ۹۰ ، ۱۰:۳۶ منم سلام (رسا)
سلام
واقعاً غروب دلچسبی بود توی پایگاه رمضان ، زیباترین صحنه ای که در عمرم دیده بودم را در غروب آنجا دیدم.
برای همدیگه دعا کنیم قول و قرارامون یادمون نره.
یا علی
خوشا به سعادتون
انشاالله خدا بخواد ما هم بریم
من جایی خوندم که مفهومش این بود : اگه انسان بخواد و قصد کنه خوب باشه درو دیوار به اذن خدا براش میشن معلم و خدا کمکش میکنه پس قصد کنیم خوب باشیم بقیشو بسپریم به خدای مهربون
اره پاسگاه زید،دهلاویه،فکه،شلمچه،هویزه و چزابه همشون قشنگند.اما از همه زیباتر واسه من طلائیه بود..اونجا حال و هواش یه جورایه... بارونیه.اونجا که رفتم چشای اسمونم رنگ چشای منو گرفت...دل اسمون هم با دل من همراه شد. طلائیه تو ذهن من یه نقطه ی طلایی موند.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی